کودکیِ «پولو»: فقدان پدر و پناه بردن به کتاب
ژانپل شارل ایمار سارتر ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در منطقه شانزدهم پاریس به دنیا آمد. تنها فرزند ژانباتیست سارتر، افسر نیروی دریایی، و آنماری شوایتزر بود. پدر در ۱۷ سپتامبر ۱۹۰۶، وقتی کودک حدود پانزدهماهه بود، پس از تبهایی که هنگام خدمت در کوچینچین گرفته بود درگذشت؛ منبع معتبر نوع دقیق تب را مشخص نمیکند، پس نسبت دادن مرگ او به تب زرد قطعی نیست. آنماری با پسرش به خانه پدر و مادر خود، شارل و لوئیز شوایتزر، برگشت.
در آن خانه، کتابخانه بزرگ شارل شوایتزر جهان کودک ملقب به «پولو» شد. سارتر در «کلمات» با طنز و بیرحمی توضیح میدهد که چگونه نقش کودک نابغه را برای بزرگترها بازی میکرد و نوشتن را جایگزین تجربه مستقیم جهان ساخته بود. آلبرت شوایتزر، پزشک، متفکر و برنده نوبل صلح، از خویشاوندان خانواده مادری او بود. ازدواج دوباره مادر با ژوزف مانسی در ۱۹۱۷ و انتقال به لاروشل برای سارتر ضربهای عاطفی بود؛ در مدرسه آن شهر با تمسخر و خشونت همسالان روبهرو شد و در ۱۹۲۰ به پاریس بازگشت.
دوستیهایی که فلسفه قرن را ساختند و پیمان با بووار
در لیسه آنری چهارم با پل نیزان دوست شد؛ رفاقتی که تا کشتهشدن نیزان در ۱۹۴۰ ادامه یافت. سپس در لوییلوگران و از ۱۹۲۴ در اکول نرمال سوپریور درس خواند و در حلقهای قرار گرفت که ریمون آرون و موریس مرلوپونتی هم در آن بودند. سارتر در آزمون دشوار آگرگاسیون فلسفه ۱۹۲۹ رتبه اول و سیمون دو بووار رتبه دوم را گرفت. همان سال آغاز رابطهای شد که تا مرگ سارتر ادامه یافت.
سارتر و بووار ازدواج نکردند، خانه مشترک دائمی نساختند و رابطه خود را باز تعریف کردند. این پیوند را نباید به افسانه عاشقانه ساده یا به حاشیه زندگی فکری یکی از آنان فروکاست: بووار فیلسوف و نویسندهای مستقل بود و این دو آثار هم را میخواندند، نقد میکردند و گاه در تصمیمهای عاطفی و سیاسی به یکدیگر آسیب میزدند. سارتر فرزند زیستی ثبتشدهای نداشت. در میانه دهه ۱۹۶۰ آرلت الکائیم را قانوناً به فرزندی پذیرفت؛ منابع کتابخانه ملی فرانسه درباره ۱۹۶۴ یا ۱۹۶۵ اختلاف دارند.
برلین، پدیدارشناسی و تولد «تهوع»
پس از تدریس در لو آور، گفتوگویی با ریمون آرون او را متوجه پدیدارشناسی ادموند هوسرل کرد: میشد درباره همان لیوان نوشیدنی روی میز فلسفه نوشت. سارتر در ۱۹۳۳–۱۹۳۴ به برلین رفت، هوسرل و مارتین هایدگر را خواند و کوشید آگاهی را نه یک ظرف درونی، بلکه حرکتی رو به جهان بفهمد. «تخیل» و «تعالی من» از نخستین نتایج این دوره بودند.
رمان «مالیخولیا» ابتدا از سوی گالیمار رد شد، اما پس از بازنویسی با نام «تهوع» در ۱۹۳۸ منتشر شد. آنتوان روکانتن در اشیای روزمره با بیدلیلی و فزونیِ وجود روبهرو میشود. سارتر از این تجربه به نظریهای رسید که در «هستی و نیستی» ۱۹۴۳ صورتبندی شد: انسان ماهیت ازپیشساخته ندارد، در موقعیتهایی که انتخاب نکرده آزاد است انتخاب کند و با «خودفریبی» میکوشد از این مسئولیت فرار کند.
جنگ، اردوگاه اسرا و مقاومت بدون افسانهسازی
در ۱۹۳۹ به واحد هواشناسی ارتش فرانسه فراخوانده شد و ۲۱ ژوئن ۱۹۴۰ به اسارت آلمان درآمد. در اردوگاه اسیران نزدیک تریر تدریس کرد و نمایشنامه مذهبی «باریونا» را برای همبندان نوشت. در ۱۹۴۱ آزاد شد و به تدریس در پاریس بازگشت. گروه کوچک «سوسیالیسم و آزادی» را با بووار و دوستانشان ساخت، اما گروه کوتاهعمر بود و به شبکه بزرگ مقاومت مسلحانه تبدیل نشد.
بعدها برای مطبوعات زیرزمینی نوشت و نمایشنامههای «مگسها» و «در بسته» در پاریس اشغالشده اجرا شدند. این فعالیتها واقعیاند، ولی نباید از سارتر قهرمان مقاومت مسلحانه ساخت. جنگ بیش از هر چیز برداشت او از آزادی را تغییر داد: آزادی دیگر تجربه منزوی فرد نبود، بلکه در تاریخ، اشغال، طبقه و مسئولیت نسبت به دیگران معنا پیدا میکرد.
فلسفه روی صحنه: آزادی، نگاه دیگری و سوءتفاهم یک جمله
«مگسها»، «در بسته» و بعدتر «دستهای آلوده» و «محکومان آلتونا» موقعیتهایی ساختند که شخصیتها باید زیر فشار انتخاب کنند. جمله مشهور «دوزخ، دیگراناند» در «در بسته» به این معنا نیست که هر رابطه انسانی جهنم است؛ نمایش نشان میدهد وقتی آدمی هویت خود را کاملاً به داوری دیگران میسپارد و آنان را نیز به شیء تبدیل میکند، رابطه به زندان بدل میشود.
سارتر در سخنرانی «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» کوشید از فلسفهاش در برابر اتهام نومیدی دفاع کند: اگر انسان با انتخاب خود تصویری از انسان میسازد، آزادی بار مسئولیت دارد. همین زبان روشن او را مشهور کرد، هرچند کتاب فلسفی پیچیدهترش نشان میدهد آزادی همیشه درون «موقعیت» و محدودیتهای واقعی عمل میکند.
دوستیهایی که به جدال رسیدند
پل نیزان در جنگ کشته شد و سارتر سالها بعد با مقدمهای مهم از اعتبار او در برابر حملههای حزبی دفاع کرد. آلبر کامو را در ۱۹۴۳ شناخت؛ دوستیشان نماد روشنفکری پس از جنگ شد، اما در ۱۹۵۲ بر سر نقد کتاب «انسان طاغی»، خشونت انقلابی و کمونیسم به جدایی علنی و تلخ انجامید. اختلاف با مرلوپونتی در ۱۹۵۳ نیز از نسبت فلسفه، مجله و سیاست شوروی برخاست.
ریمون آرون، دوست قدیمی و رقیب سیاسی، مدافع لیبرالیسم ضدکمونیستی بود و دههها با سارتر جدل داشت. با این همه، آن دو در ۱۹۷۹ برای حمایت از پناهجویان ویتنامی موسوم به «قایقسواران» کنار هم ظاهر شدند. سارتر همچنین با ژان ژنه، فرانتس فانون و نویسندگان ضد استعماری گفتوگو کرد؛ نوشتههای او درباره آنان مؤثر بود، اما نباید صدای مستقلشان را به تأیید سارتر وابسته نشان داد.
نویسنده متعهد، بدون عضویت رسمی در حزب
سارتر در ۱۹۴۵ تدریس را کنار گذاشت و همراه بووار و دیگران مجله «زمانههای مدرن» را راه انداخت. نشان لژیون دونور را نپذیرفت و ایده «نویسنده متعهد» را پیش برد. مدتی به حزب کمونیست فرانسه نزدیک شد و از آن دفاع کرد، اما عضو رسمی حزب نبود. سرکوب قیام مجارستان در ۱۹۵۶ را محکوم کرد و از حزب فاصله گرفت.
او علیه استعمار فرانسه در الجزایر موضع گرفت، «بیانیه ۱۲۱» را امضا کرد و از نوشتههای فانون پشتیبانی کرد؛ سازمان ارتش سری در ۱۹۶۲ دو بار خانهاش را هدف بمب قرار داد. در دادگاه راسل درباره جنایات جنگ ویتنام مشارکت کرد، از دانشجویان مه ۱۹۶۸ حمایت کرد و مداخله شوروی در چکسلواکی را محکوم کرد. نزدیکی بعدیاش به گروههای مائوئیستی و دفاعهای گاه شتابزدهاش از خشونت انقلابی بخشی بحثبرانگیز از کارنامه اوست و باید همراه با مواضع آزادیخواهانهاش دیده شود.
نوبلِ ردشده، نابینایی و آخرین جمعیت بزرگ
در ۱۹۶۴ «کلمات» منتشر شد و آکادمی سوئد جایزه نوبل ادبیات را به سارتر داد. او جایزه را نپذیرفت؛ توضیح داد که همواره افتخارات رسمی را رد کرده و نویسنده نباید به نهاد تبدیل شود. این تصمیم ناگهانی برای تحقیر نوبل نبود و با رد پیشین لژیون دونور سازگار بود، هرچند شهرت جهانیاش را بیشتر کرد.
در ۱۹۷۳ دچار حمله جسمی شد و بیناییاش را تقریباً از دست داد؛ منابع عمومی دقیق، تشخیص یکسانی برای این حمله نمیدهند، بنابراین «سکته قطعی» نوشتن درست نیست. با کمک بووار، آرلت الکائیم و همکاران به گفتوگو و فعالیت ادامه داد. ۲۰ مارس ۱۹۸۰ بهعلت ادم ریوی در بیمارستان بروسه بستری شد و حدود ساعت نه شب ۱۵ آوریل، در ۷۴سالگی، درگذشت. دهها هزار نفر در تشییعش شرکت کردند. خاکستر او در گورستان مونپارناس، در آرامگاهی که بعداً بووار نیز در آن آرمید، قرار گرفت.
طرحوارۀ نظریهای دربارۀ احساسات؛ پلی از پدیدارشناسی به اگزیستانسیالیسم
سارتر «Esquisse d’une théorie des émotions» را در ۱۹۳۹ بهعنوان بخشی از طرح بزرگتر و ناتمام خود درباره روان منتشر کرد. او توضیحهایی را که احساس را فقط واکنش بدن یا آشفتگی درونی میدانند کافی نمیبیند. در این رساله، ترس، خشم، اندوه یا شادی شیوهای معنادار و جهتمند از آگاهیاند که در موقعیتهای دشوار، چگونگی پدیدارشدن جهان را برای انسان دگرگون میکنند.
عنوان شناختهشده انگلیسی اثر «Sketch for a Theory of the Emotions» است. نسخه فارسی مرتبط با این صفحه را سینا رویایی ترجمه کرده و نشر نگاه در سال ۱۴۰۲ با ۱۳۴ صفحه، جلد شومیز و شابک 9786222674267 منتشر کرده است. نقش سارتر در این رکورد نویسنده و نقش رویایی مترجم فارسی است.
شیطان و خدا؛ آزادی در میان جنگ و پیامد
سارتر نمایشنامه «شیطان و خدا» را در بستر جنگ دهقانان آلمان در سده شانزدهم قرار داد. گوتز میان انتخاب شر مطلق و خیر مطلق حرکت میکند، اما نمایش بهتدریج نشان میدهد که هیچ ادعای اخلاقی، فرد را از پیامد عملش برای دیگران معاف نمیکند. ایمان و بیایمانی، خشونت سیاسی، شکست آرمانگرایی و عمل جمعی در این اثر به مسئله مرکزی فلسفه سارتر بازمیگردند: آزادی بدون مسئولیت ممکن نیست.
نخستین اجرای اثر در هفتم ژوئن ۱۹۵۱ در تئاتر آنتوان پاریس و با کارگردانی لویی ژووه برگزار شد. رکورد رسمی کتابخانه ملی فرانسه عنوان اصلی را ثبت میکند و اثر را نمایشی در سه پرده و یازده مجلس میداند. ترجمه فارسی ابوالحسن نجفی در تاریخ ترجمه نمایشنامه در ایران جایگاهی ویژه دارد؛ نجفی در مقدمه خود میان زبان ادبی متن و زبان مناسب اجرا تمایز میگذارد.