کودکی در اصفهان و خانوادهٔ مشروطهخواه
محمدعلی جمالزاده در ۱۸۹۲ در اصفهان و بهعنوان بزرگترینِ پنج فرزند خانواده به دنیا آمد. پدرش سید جمالالدین واعظ اصفهانی، روحانی خطیب و از چهرههای رادیکال مشروطه بود؛ مادرش مریمخانم، دختر میرزا حسنباقرخان، از خانوادهای سرشناس در اصفهان بود. فضای خانه، خطابههای پدر و زبان زندهٔ مردم اصفهان بعدها به ذخیرهای مهم برای نثر داستانی او تبدیل شدند.
در ۱۹۰۲ خانواده به تهران رفت. جمالزاده در مدرسههای ثروت و ادب درس خواند و برای کلاسهای شیمی، گیاهشناسی و جانورشناسی دارالفنون انتخاب شد. نکتهٔ جالب زندگی او این است که با وجود آموزش عربی و فرانسه، در مدرسه درس منظم زبان فارسی نداشت؛ سالها بعد در اروپا با خواندن پیگیر متنهای کلاسیک، فارسی را بهصورت خودآموخته عمیق کرد.
مرگ پدر و خروج از ایران
پس از به توپ بستن مجلس در ۱۹۰۸، پدرش هنگام فرار دستگیر و در بروجرد به فرمان حاکم محلی خفه شد. چند ماه پیش از آن، خانواده محمدعلی را برای تحصیل به مدرسهٔ آنتورا در بیروت فرستاده بودند. او فرانسه آموخت و نوشتن شعر و مقاله را در روزنامهٔ مدرسه آغاز کرد. این خروج عملاً آغاز زندگی طولانی او بیرون از ایران بود؛ پس از آن فقط در سفرهای کوتاه به کشور بازگشت.
قاهره، فرانسه و دو ازدواج
جمالزاده در ۱۹۱۰ پس از اقامتی کوتاه در قاهره به پاریس و سپس لوزان رفت. در ۱۹۱۱ به دیژون منتقل شد و در ۱۹۱۴ از دانشکدهٔ حقوق فارغالتحصیل شد. همان سال با ژوزفین، دانشجوی سوئیسی همدانشگاهش، ازدواج کرد. ژوزفین چند سال بعد بر اثر بیماری درگذشت. جمالزاده در ۱۹۳۱ با مارگارت اگرت، زنی آلمانی، ازدواج کرد و به ژنو رفت. منابع مرجع بررسیشده فرزندی برای او ثبت نکردهاند؛ بنابراین دربارهٔ داشتن یا نداشتن فرزند حدس زده نمیشود.
جنگ جهانی اول و کمیتهٔ برلین
در ۱۹۱۵ به دعوت سید حسن تقیزاده به کمیتهٔ ملیون ایرانی در برلین پیوست. مأموریتهای او را به بغداد، کرمانشاه و لرستان برد؛ با ابراهیم پورداوود و همراهان روزنامهٔ «رستاخیز» را منتشر کرد و برای جلب نیرو علیه نفوذ بریتانیا و روسیه تلاش کرد. این برنامه نظامی موفق نشد، اما تجربهٔ سفر، آشوب و گرسنگی جنگ بعدها در نگاه انتقادی او به سیاست و جامعه اثر گذاشت. او در ۱۹۱۷ همراه تقیزاده و یحیی دولتآبادی در کنگرهٔ سوسیالیستهای استکهلم نیز حاضر شد.
مجلهٔ کاوه و تولد داستان کوتاه نوین
بازگشت به برلین او را در جمعی از پژوهشگران و نویسندگان چون محمد قزوینی، تقیزاده، پورداوود و کاظمزاده ایرانشهر قرار داد. قزوینی دقت پژوهشی و تقیزاده شهامت و پشتکار فکری را در او تقویت کردند. جمالزاده برای «کاوه» دربارهٔ تاریخ، اقتصاد، زبان و ادبیات نوشت. داستان «فارسی شکر است» و سپس مجموعهٔ «یکی بود یکی نبود» در ۱۹۲۱ با زبان گفتاری، طنز و نقد اجتماعی، نقطهٔ عطفی در داستاننویسی فارسی شدند.
کار اداری، ژنو و سازمان بینالمللی کار
از ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۱ در سفارت ایران در برلین نخست مترجم و سپس مدیر امور دانشجویان بود. پس از ازدواج دوم به ژنو رفت و تا بازنشستگی در ۱۹۵۶ برای سازمان بینالمللی کار فعالیت کرد. کارش شامل ثبت شرایط کار، آمارهای کارگری و تدوین مقررات صنعتی و کشاورزی بود. مأموریتهای هند، عراق، ایران و ترکیه به او امکان داد دربارهٔ وضعیت دشوار کارگران اصفهان و آبادان گزارش تهیه کند.
بازگشت پربار به ادبیات
از دههٔ ۱۹۴۰ دوباره با نیروی فراوان داستان و رمان منتشر کرد: «دارالمجانین»، «قلتشن دیوان»، «صحرای محشر»، «راهآبنامه»، «تلخ و شیرین»، «شاهکار»، «کهنه و نو» و «قصههای کوتاه برای بچههای ریشدار» بخشی از این کارنامهاند. «فرهنگ لغات عامیانه» و «خلقیات ما ایرانیان» نیز علاقهٔ او به زبان و خودشناسی اجتماعی ایرانیان را نشان میدهند. او از فرانسه، آلمانی و عربی ترجمه میکرد و نویسندگانی چون مولیر، ایبسن، شیلر، نیچه، جویس و آناتول فرانس را به خوانندهٔ فارسی معرفی میکرد.
پیوند با هدایت و میراث پایانی
جمالزاده دربارهٔ بسیاری از همعصران خود، از جمله صادق هدایت، نوشته و خاطره ثبت کرده است. ماشاءالله آجودانی در «هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم» تفاوت مسیر جمالزاده و هدایت را برای روشنکردن تحولات داستان فارسی بررسی میکند؛ همین رابطه علت حضور او در این نسخهٔ الفبابهعنوان «موضوع» است.
جمالزاده تا پایان عمر در ژنو ماند، اما با نامهها و مطالعهٔ نشریات فارسی از ادبیات ایران جدا نشد. از ۱۹۷۷ کتابها و اسنادش را به کتابخانهٔ دانشگاه تهران بخشید و بخشی از حقالتألیف آثارش را برای بورس تحصیلی، نهادهای آموزشی و خیریههای اصفهان اختصاص داد. او ۸ نوامبر ۱۹۹۷ در ژنو درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.