خانه کشیش در میسیسیپی
توماس لنیر ویلیامز سوم ۲۶ مارس ۱۹۱۱ در کلمبوس میسیسیپی به دنیا آمد. دومین فرزند از سه فرزند کورنلیوس کافین یا C. C. ویلیامز و ادوینا دِیکین ویلیامز بود. پدر فروشنده دورهگرد کفش و اغلب دور از خانه بود؛ مادر و پدربزرگ و مادربزرگ مادری، کشیش والتر دیکین و روزینا اوت دیکین، محیط اصلی هفت سال نخست زندگی او را ساختند.
کودکیاش میان کلمبوس، کلارکسدیل و شهرهای کوچک جنوب گذشت. بیماری جدی و دورهای طولانی از ضعف جسمی ــ که در زندگینامهها اغلب دیفتری دانسته شده ــ او را به کودک کتابخوان و خیالپرداز خانه تبدیل کرد. خانواده حمایتش میکردند، اما حساسیت و بیماری بعداً از سوی پدر بهانه تحقیر شد.
رز، دیکین و خانوادهای که وارد نمایش شد
خواهر بزرگترش رز ایزابل، متولد ۱۹۰۹، نزدیکترین همراه کودکی او بود. رز در جوانی با بیماری شدید روانی روبهرو شد و پس از درمانهای متعدد، در ۱۹۴۳ بدون رضایت تنسی تحت لوبوتومی پیشپیشانی قرار گرفت؛ عمل او را برای باقی عمر نیازمند مراقبت نهادی کرد. ویلیامز از اینکه نتوانسته بود از خواهرش محافظت کند احساس گناه میکرد و شخصیتهایی چون لورا در «The Glass Menagerie» را از حافظه رز آفرید، بیآنکه لورا نسخه پزشکی او باشد.
برادر کوچکتر، والتر دیکین ویلیامز، در ۱۹۱۹ به دنیا آمد و دیکین خوانده میشد. رابطه دو برادر شامل حمایت، رقابت و بعدتر اختلاف درباره درمان و تدفین تنسی بود. رز تا ۱۹۹۶ و دیکین تا ۲۰۰۸ زنده ماندند. تنسی ازدواج قانونی نکرد و فرزندی نداشت.
سنتلوئیس؛ برخورد جنوب خاطره با شهر صنعتی
در ۱۹۱۸ پدر مدیریت یک شعبه شرکت کفش را پذیرفت و خانواده را به سنتلوئیس برد. خانه کوچک شهری، مدرسه تازه و حضور روزانه پدری سختگیر جای زندگی با پدربزرگ مهربان را گرفت. کورنلیوس الکل مینوشید، قمار میکرد و پسر حساسش را با واژههای تحقیرآمیز زنانه خطاب میکرد. ازدواج پرتنش والدین سیوهفت سال دوام آورد و در ۱۹۴۶ به طلاق رسید.
«The Glass Menagerie» از این تضاد استفاده کرد: تام، آماندا و لورا از خانواده الهام گرفتهاند، اما شخصیتهای مستقل نمایشیاند. پدرِ غایب نمایش همزمان یادآور سفرهای کورنلیوس و آرزوی فرار خود تنسی است. تبدیل زندگینامه به کلید یکبهیک، ساختمان دقیق حافظه، نور و روایت نمایش را نادیده میگیرد.
سه دانشگاه، کارخانه کفش و نخستین نمایشها
در ۱۹۲۹ وارد University of Missouri شد. پدر پس از چند سال او را از دانشگاه بیرون آورد و در International Shoe Company به کار گماشت؛ روزها کار اداری میکرد و شبها مینوشت. فشار کار و نوشتن به فروپاشی جسمی و عصبی انجامید و او مدتی برای بهبود نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفت.
در ۱۹۳۶ در Washington University in St. Louis و سپس در University of Iowa درس خواند و در ۱۹۳۸ کارشناسی گرفت. در گروههای تئاتری سنتلوئیس نمایشهای کوتاه و بلند اولیه را آزمود. تحصیل او خطی و ممتاز نبود، اما کارگاه عملی صحنه، بازنویسی و واکنش تماشاگر را پیش از شهرت به او آموخت.
نیواورلئان، نام تنسی و کشف زندگی مستقل
پس از دانشگاه به نیواورلئان رفت و فضای French Quarter، بندر، اتاقهای اجارهای و آزادی نسبی جنسی را تجربه کرد. از حدود ۱۹۳۹ نام حرفهای «Tennessee Williams» را به کار برد؛ نامی که هم پیوند خانوادگی با تنسی و هم هویت تازه نویسنده را حمل میکرد. جایزه Group Theatre برای مجموعه نمایشهای «American Blues» در همان سال نخستین تأیید جدی حرفهای بود.
دوستی با نویسندگان و هنرمندانی چون دونالد ویندهام، جین و پل بولز و حضور در Provincetown و Key West شبکهای بیرون از خانواده ساخت. همجنسگرایی او در دورهای شکل گرفت که قانون و فرهنگ آمریکا روابط همجنس را مجازات و بیمارگونه معرفی میکردند؛ آثارش میل کوییر را گاه رمزگذاری و گاه مستقیمتر وارد صحنه کردند.
شکست Battle of Angels و انفجار Glass Menagerie
«Battle of Angels» در ۱۹۴۰ در بوستون شکست خورد و خیلی زود بسته شد. ویلیامز متن را سالها بازنوشت تا در ۱۹۵۷ به «Orpheus Descending» تبدیل شد. در ۱۹۴۳ مدتی برای MGM فیلمنامه میخواند و طرحی درباره خانوادهاش نوشت که به داستان و سپس نمایش «The Glass Menagerie» رسید.
نمایش در ۱۹۴۴ در شیکاگو با بازی Laurette Taylor جان گرفت و در ۱۹۴۵ برادوی را فتح کرد و جایزه New York Drama Critics’ Circle را گرفت. آدری وود، کارگزار او، و کارگردان ادی داولینگ در رساندن اثر به صحنه مهم بودند. موفقیت یکشبه به نظر میرسید، اما پشت آن بیش از یک دهه نمایشنامه ناموفق، داستان کوتاه، مسابقه و بازنویسی بود.
استریتکار، کازان و دو پولیتزر
«A Streetcar Named Desire» در ۱۹۴۷ با کارگردانی الیا کازان و بازی جسیکا تندی و مارلون براندو روی صحنه رفت. نمایش در ۱۹۴۸ پولیتزر درام گرفت و خشونت، میل، طبقه و فروپاشی بلانش دوبوا را به مرکز فرهنگ آمریکا آورد. همکاری ویلیامز و کازان خلاق و پرتنش بود: کارگردان ساختار صحنه را تقویت میکرد، اما ادعای اینکه نمایشها را عملاً او نوشته، سهم نویسنده را تحریف میکند.
«The Rose Tattoo» در ۱۹۵۱، «Camino Real» در ۱۹۵۳ و «Cat on a Hot Tin Roof» در ۱۹۵۵ دامنه او را گسترش دادند. «Cat» دومین پولیتزر را گرفت؛ اختلاف ویلیامز و کازان درباره پایان و همدلی با Big Daddy نمونه مهمی از مذاکره نویسنده و کارگردان است. فیلمهای مشهور اغلب اشارات همجنسخواهانه و صراحت جنسی متنها را بهدلیل سانسور هالیوود کمرنگ کردند.
فرانک مرلو؛ خانه، عشق و کار
در ۱۹۴۸ با فرانک مرلو، سیسیلیتبارِ اهل نیوجرسی و ملقب به Frankie، آشنا شد. رابطه آنان نزدیک پانزده سال دوام آورد و طولانیترین شراکت عاطفی ویلیامز بود. مرلو امور روزانه، سفرها و دورههای اضطراب را سامان میداد و در سالهای «Sweet Bird of Youth» و «The Night of the Iguana» ثبات عاطفی مهمی فراهم کرد.
آنان در ۱۹۶۲ از هم جدا شدند؛ کمی بعد سرطان ریه درمانناپذیر مرلو تشخیص داده شد و ویلیامز برای مراقبت بازگشت. مرلو ۲۱ سپتامبر ۱۹۶۳ درگذشت. از دستدادن او ویلیامز را وارد دورهای از افسردگی، اضطراب و مصرف فزاینده دارو و الکل کرد. مرلو همسر قانونی نبود ــ چنین ازدواجی ممکن نبود ــ اما حذف او از زندگینامه بهدلیل نبود سند ازدواج، واقعیت خانواده انتخابی آنان را پاک میکند.
رز روی صحنه و شبکه همکاران
«Suddenly Last Summer» در ۱۹۵۸، «Sweet Bird of Youth» در ۱۹۵۹ و «The Night of the Iguana» در ۱۹۶۱ نشان دادند که ترس از نابودی، میل، ایمان و خشونت چگونه در زبان شاعرانه او کار میکنند. خواهر رز، مادر ادوینا و خاطره پدر بارها مواد اولیه بودند، اما زنان آثارش فقط قربانی نیستند؛ هانا، بلانش، مگی و آماندا برای بقا زبان و نمایش خود را میسازند.
الیا کازان، آدری وود، طراح جو میلزینر و بازیگرانی چون جسیکا تندی، مارلون براندو، آنا مانیانی و پل نیومن در تاریخ اجرای آثارش مهماند. رابطه او با نویسندگان همنسل رقابت ساده نبود: همراه آرتور میلر و وارث سنت یوجین اونیل، شکل درام آمریکایی میانه قرن را عوض کرد، اما موسیقی دیالوگ و همدلی با «آسیبپذیران» امضای خاص خودش ماند.
دهههای متأخر؛ سقوط یا آزمایش؟
پس از مرگ مرلو، نقدهای منفی، افسردگی و وابستگی به آرامبخشها و الکل شدیدتر شد. در ۱۹۶۹ پس از بحران سلامتی و روانی بستری شد؛ جزئیات دخالت خانواده در منابع به شکلهای متفاوت روایت میشود و نباید آن را داستان ساده «زندانیکردن» نوشت. آثار این سالها در زمان خود اغلب شکست خوردند و صنعت تئاتر او را نویسندهای تمامشده نامید.
اما «The Two-Character Play»، «Out Cry»، «Vieux Carré»، «A Lovely Sunday for Creve Coeur» و «Something Cloudy, Something Clear» تجربههایی در فرم، حافظه و خودنمایشگریاند که پژوهش و اجرای معاصر دوباره ارزیابیشان کرده است. «Memoirs» در ۱۹۷۵ آشکارا درباره جنسیت، عشق، مواد و حرفه نوشت؛ صداقت آن در زمان خود هم فروش بالا آورد و هم رسوایی.
مرگ؛ چرا روایت در بطری کافی نیست
صبح ۲۵ فوریه ۱۹۸۳ او را در سوئیت هتل Elysée نیویورک مرده یافتند؛ ۷۱ سال داشت. گزارش اولیه پزشک قانونی گفت درپوش پلاستیکی بطری راه تنفس را بسته و مرگ تصادفی بر اثر خفگی رخ داده است. این روایت بهسرعت در خبرها و زندگینامهها ماندگار شد.
اما پس از آزمایش سمشناسی، گزارش اوت ۱۹۸۳ مرگ را به سطح سمی سکوباربیتال یا Seconal پیوند داد و توضیح داد که ویلیامز از درپوش برای خوردن باربیتورات استفاده میکرد. الکل و داروهای دیگر نیز در اتاق بود. منصفانهترین بیان این است که مرگ تصادفی و مرتبط با مصرف دارو بود و گزارش رسمی اولیه بعداً اصلاح شد؛ هیچ سند معتبر برای قتل یا قصد خودکشی منتشر نشده است.
تدفین، وصیت و زندگی پس از مرگ
ویلیامز نوشته بود میخواهد در دریا نزدیک محل مرگ شاعر هارت کرین به خاک سپرده شود، اما برادرش دیکین ترتیب دفن در گورستان Calvary سنتلوئیس کنار مادر را داد. بخش عمده حقوق ادبی به University of the South در Sewanee رسید تا پس از تأمین خواهرش رز از برنامه نویسندگی پشتیبانی کند.
آثار آرشیوی در Harry Ransom Center، دانشگاه کلمبیا و مجموعههای دیگر نشان میدهند او تا پایان دست از نوشتن و نقاشی نکشید. خانه کودکی و قبر در گالری صرفاً مکانهای مستندند. عکس اصیل دوران کودکی در آرشیوها وجود دارد، اما نسخهای با مجوز آزاد روشن برای استفاده تجاری پیدا نشد؛ بنابراین هیچ بازسازی هوش مصنوعی یا تصویر بیاجازه به نام کودکی او نمایش داده نشده است.