قم در واقعیت، کاشان در هویت
سهراب در زندگینامه خودنوشت میگوید «کاشی» است، اما در قم به دنیا آمده و شناسنامهاش درست نیست؛ مادر روز ۱۴ مهر ۱۳۰۷ / ۶ اکتبر ۱۹۲۸ و صدای اذان ظهر را به یاد داشت. حدود سه ماه بعد خانواده از قم به گلپایگان و خوانسار و سپس محله دروازه عطار کاشان رفت. برخی زندگینامهها و شناسنامه ۱۵ مهر و کاشان را ثبت کردهاند، اما روایت خود او و دانشنامه ایرانیکا قم و ۶ اکتبر را معتبرتر میدانند. این اختلاف باید آشکار بماند.
باغ بزرگ خانوادگی با درخت، خاک، آب، جانوران و افق بعدها حافظه مرکزی شعر و نقاشی او شد. او کودکیاش را ترکیبی از ترس و شیفتگی میدانست و میگفت خانه و باغ برای یادگرفتن وسعت کافی داشتند؛ از هرس و پیوند درخت تا لمس خاک و تماشای روشنایی سحر.
خانهای که کارگاه هنر بود
پدرش اسدالله سپهری کارمند پست و تلگراف، نقاش، خوشنویس، تارساز و نوازنده بود و مورس و نقاشی را به او آموخت. پدر در نوجوانی سهراب فلج شد و تا پایان عمر بیمار ماند؛ مادرش ماهجبین، که فروغ ایران نیز نامیده شده، برای تأمین پنج فرزند در همان اداره کار کرد. اسدالله در ۱۹۶۲ و ماهجبین در ۱۹۹۴ درگذشتند.
سهراب سومین فرزند از پنج فرزند بود. خاطرات خانواده فرزندان را بهترتیب منوچهر، همایوندخت، سهراب، پریدخت و پروانه معرفی میکنند؛ ایرانیکا حضور پریدخت و پروانه را مستقیم تأیید میکند. مادربزرگ مادری، حمیده سپهری، شاعری چاپشده و دختر میرزا محمدتقیخان لسانالملک سپهر، نویسنده ناسخالتواریخ، بود. سهراب قالیچههایی با نقشه خودش بافت، بنایی و نجاری تجربه کرد و زمانی آرزوی معماری داشت.
کودکی رنگین، مدرسه سخت و شغل ملخها
از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۰ در دبستان خیام درس خواند، زود نقاشی را آغاز کرد و دهسالگی نخستین شعرش را نوشت. در خودنوشتش با طنزی تلخ از آموزگاری یاد میکند که بهخاطر نقاشی تنبیهش کرد. تابستان ۱۹۴۰ مدتی در کارخانه نساجی کاشان کار کرد و بعد مأمور مبارزه با هجوم ملخها شد؛ به روایت خودش مراقب بود روی ملخها پا نگذارد و پروازشان را تماشا میکرد. همین همدلی با موجودات کوچک بعدها در جهانبینی و زبان شعرش ماند.
او در دبیرستان پهلوی نقاشی را ادامه داد و مدتی سنتور آموخت. کویر، شکار همراه عموها و بیدارشدن پیش از سپیدهدم او را به تماشای جزئیات طبیعت برد، هرچند از کشتن پرندهای که در نوجوانی شکار کرده بود خوشنود نماند. این تجربهها را نباید افسانهسازی کرد؛ بیشترشان از روایت خود او آمدهاند.
دانشسرا، معلمی و دو راهنما
در ۱۹۴۳ برای تحصیل در دانشسرای مقدماتی به تهران رفت، ژوئن ۱۹۴۵ فارغالتحصیل شد و به کاشان بازگشت. دسامبر همان سال در اداره فرهنگ کاشان کار گرفت. مشفق کاشانی وزن و فن شعر کلاسیک را به او آموخت؛ سهراب بعدها دو دفتر از غزلهای آغازین را سوزاند، چون آنها را هنوز شعر واقعی خود نمیدانست.
دیدار تابستان ۱۹۴۸ با منوچهر شیبانی مسیرش را عوض کرد. شیبانی وانگوگ، نیما یوشیج و زبان تازه هنر را به او نشان داد؛ سهراب کار را رها کرد، به تهران رفت و وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد. نخستین شعر نیماییاش، «بیمار»، همان سال در جهان نو چاپ شد.
از مرگ رنگ تا یافتن صدای شخصی
«مرگ رنگ» در ۱۹۵۱ هنوز زیر نفوذ نیما و فریدون توللی بود. «زندگی خوابها» که تاریخ چاپ آن در منابع ۱۹۵۲ یا ۱۹۵۳ آمده، به زبان رؤیایی و تأثیر هوشنگ ایرانی، ذن و تائو نزدیک شد. «آوار آفتاب» و «شرق اندوه» در ۱۹۶۱ عرفان ایرانی، مولوی و فلسفه شرق را پیوند دادند. او شعرهای چینی، ژاپنی، فرانسوی و انگلیسی و بخشهایی از ریگودا را نیز ترجمه کرد.
«صدای پای آب» در ۱۹۶۵، «مسافر» در ۱۹۶۶ و «حجم سبز» در ۱۹۶۸ صدای کاملاً شخصی او را تثبیت کردند: زبانی ظاهراً ساده، فشرده و تصویری که طبیعت را پناهگاه تزئینی نمیکند، بلکه راهی برای بازنگری عادتهای فکری و رابطه انسان با جهان میسازد. «هشت کتاب» در زمستان ۱۹۷۷/۱۹۷۸ مجموعه مسیر شعری او را با دفتر تازه «ما هیچ، ما نگاه» کنار هم نشاند.
نقاش جهانگرد
سهراب در ژوئن ۱۹۵۳ با رتبه ممتاز از دانشکده هنرهای زیبا فارغالتحصیل شد، در سازمان بهداشت طراحی کرد و از ۱۹۵۴ در اداره هنرهای زیبا و هنرستان تدریس کرد. در ۱۹۵۷ در مدرسه هنرهای زیبای پاریس لیتوگرافی خواند. در ۱۹۵۸ چهار اثرش از نخستین بینال تهران برای بینال ونیز انتخاب شدند و پس از بازگشت سرپرستی برنامههای سمعی و بصری وزارت کشاورزی را بر عهده گرفت.
در ۱۹۶۰ جایزه بزرگ هنرهای زیبا را در دومین بینال تهران گرفت. همایون صنعتیزاده ۱۵۰ گواش کویری او را خرید و سهراب با پول آن به توکیو بازگشت تا نزدیک شش ماه چاپ چوبی را نزد اونایچی هیراتسوکا بیاموزد. سپس از هند دیدن کرد. سفرهای هند، پاکستان، افغانستان، ژاپن، فرانسه، ایتالیا، اسپانیا، هلند، اتریش، آلمان، بریتانیا، آمریکا، یونان و مصر نگاه او را با بودیسم، تائو، اسطوره هند و هنر مدرن پیوند دادند. از ۱۹۶۵ نزدیک یک دهه روی مجموعه مشهور تنهدرختها کار کرد.
دوستیها و تفاوت با همنسلان
سهراب در شبکه مدرنیستهای تهران با فروغ فرخزاد، مارکو گریگوریان، پرویز کلانتری، بهمن محصص، نادر نادرپور، نصرت رحمانی، صادق تبریزی و پرویز تناولی آشنا بود. بیوک مصطفوی دوست مادامالعمرش شد و «حجم سبز» به او تقدیم شد. منوچهر یکتایی در سفر نیویورک میزبانش بود. مرگ فروغ در تصادف ۱۹۶۷ عمیقاً بر او اثر گذاشت و شعر «دوست» را برای او نوشت.
سهراب از نیما فرم نو را آموخت، اما بهجای تعهد سیاسی مستقیم، مراقبه فردی، ادراک و رابطه انسان و طبیعت را مرکز گذاشت؛ این تفاوت هم منبع محبوبیت و هم سرچشمه نقد به او بود. سبک او بعدتر بر احمدرضا احمدی و موج نو اثر گذاشت. عباس کیارستمی عنوان فیلم «خانه دوست کجاست؟» را از شعر «نشانی» گرفت.
بیماری، مرگ و میراث
سهراب هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت. ایرانیکا میگوید تا سال ۲۰۰۸ هیچ رابطه عاطفی مستندی در نوشتههای خودش یا زندگینامههای معتبر ثبت نشده بود. بیشتر بزرگسالی را با مادر و خواهر کوچکترش پروانه در امیرآباد تهران زندگی کرد. شخصیتی آرام، کمحرف، منظم و کمالگرا داشت؛ معمولاً به افتتاحیه نمایشگاههای خودش نمیرفت و گاهی شعر یا نقاشی ناتمام را از بین میبرد.
پاییز ۱۹۷۹ سرطان خون تشخیص داده شد. دسامبر همان سال با خواهرش پریدخت برای درمان به لندن رفت و ژانویه ۱۹۸۰ به تهران بازگشت. ۲ آوریل در بیمارستان پارس بستری شد و ساعت شش عصر ۲۱ آوریل ۱۹۸۰، در ۵۱سالگی، درگذشت. روز بعد در صحن شرقی زیارتگاه سلطانعلی بن محمدباقر در مشهد اردهال نزدیک کاشان به خاک سپرده شد. «اتاق آبی» در ۲۰۰۳ پس از مرگ منتشر شد. عکسهای کودکی در آرشیوهای خانوادگی دیده میشوند، اما در این تحقیق هیچ نسخهای با مجوز بازنشر روشن پیدا نشد؛ بنابراین نباید در سایت جاسازی شوند.