کودکی و تحصیل
رضا براهنی در ۲۱ آذر ۱۳۱۴ در تبریز در خانوادهای تهیدست به دنیا آمد و کودکیاش با سالهای اِشغال ایران در جنگ جهانی دوّم، همزمان بود. در ۲۲ سالگی از دانشگاه تبریز، لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت؛ سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجهی دکتری در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی به ایران بازگشت.
استادی دانشگاه و نقد ادبی
براهنی از آبان ۱۳۴۳ با سمت استادیاری در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی در دانشکدهی ادبیّات دانشگاه تهران به تدریس مشغول شد و در اردیبهشت ۱۳۴۷ به سمت دانشیاری ارتقا یافت. در همین سالها، نقدهای ادبیاش در هفتهنامهی فردوسی منتشر میشد.
زندان و فعالیت در آمریکا
براهنی در سال ۱۳۵۱ بازداشت شد و حدود سه ماه در زندان گذراند. به نوشتهی انجمن جهانی قلم، او به سبب دفاع از حقوق اقلیّتهای قومی و زبانی ایران، بازداشت شده بود و پس از اعتراض نویسندگان آمریکایی، از جمله یژی کوشینسکی که او را «سولژنیتسین ایران» خواند، آزاد شد. او، پس از آزادی به آمریکا رفت (۱۳۵۳) و روایتهایش از زندان، جنجالبرانگیز شد.
براهنی در نوشتهها و سخنرانیهای خود که عمدتاً به زبان انگلیسی بود، از اِعدام هزاران تن و شکنجه در زندانهای ایران سخن گفت. او از شکنجههایی چون دستگاههای ویژهی فشار به جمجمه، تجاوز به زندانیان حتّیٰ کودکان، انواع شکنجههای جنسی، فروبردن میلههای داغ آهنی در دهان و تزریق آب جوش به بدن روایت میکرد. پرویز ثابتی، رئیس ادارهی امنیّت داخلی ساواک، در گفتوگو با صدای آمریکا گفتهاست که براهنی به روزنامهنگاران خارجی گفته بود در زندان، او را به یک پنکهی سقفی بسته بودند و در حالی که پنکه میچرخید، کسی قصد تجاوز به او را داشت. رضا براهنی، همچنین، مقالهای در سال ۱۹۷۷ دربارهی تجاوز جنسی و شکنجه در مجلّهی پنتهاوس منتشر کرد.
براهنی در آمریکا در برابر کنگره شهادت داد، نویسندگان و هنرمندانی چون آرتور میلر، جون بایز، نوآم چامسکی و سوزان سانتاگ را به حمایت از زندانیان سیاسی ایران برانگیخت و در دسامبر ۱۹۷۸ (آذر ۱۳۵۷)، همراه آلن گینزبرگ در برابر کاخ سفید تظاهرات کرد. ئی.ال. دکتروف، او را «وقایعنگار صنعت شکنجهی کشورش» نامید.
براهنی در نیویورک، ریاست «کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران» (CAIFI) را بر عهده داشت. لری مکدانلد، نمایندهی راستگرای کنگرهی آمریکا، در کتابی که مؤسّسهی آموزشی و پژوهشی اتحادیّهی محافظهکاران آمریکا منتشر کرد، این کمیته را بخشی از «حزب کارگران سوسیالیست» (حزبی تروتسکیست در آمریکا) معرفی کردهاست. به نوشتهی او، این کمیته که در سال ۱۳۵۴، اعضایی همچون بابک زهرایی و یرواند آبراهامیان داشت، توانسته بود در خارج از ایران مجموعهای از بیانیههای نهادهای حقوق بشری را با امضای چهرههای سرشناس بینالمللی برای فشار بر حکومت پهلوی منتشر کند؛ براهنی از فعّالترین اعضای این کمیته بود و روایتهای او معمولاً در این بیانیهها به کار میرفت.
اندرو اسکات کوپر در کتاب سقوط بهشت مینویسد که کمیتهی بینالمللی صلیب سرخ در سال ۱۳۵۶ از زندانیان سیاسی ایران بازرسی کرد و بازرسانش گزارش دادند که حدود یکسوّم زندانیان (نزدیک به ۹۰۰ نفر) به نوعی شکنجه یا آزار شده بودند؛ به نوشتهی کوپر، یافتههای بازرسان با روایتهایی که مخالفان حکومت پهلوی در مطبوعات خارجی و سازمانهای حقوق بشری منتشر میکردند، تفاوت زیادی داشت. پرویز ثابتی نیز با استناد به این بازرسی، اتّهامهای مخالفانی چون براهنی را اغراقآمیز دانستهاست. کتاب «ظلالله» براهنی، حاوی مقدمهای مفصّل دربارهی ادبیّات انقلابی و تجدّدخواهانه و اشعار زندان است. براهنی در مصاحبه در سال ۱۳۹۴ دربارهی انتشار نوشتههایش به زبان انگلیسی بر ضد شاه در خارج کشور میگوید: «من از حکومت پهلوی، انتقامی گرفتم که آن انتقام، در سقوط شاه، تأثیر داشت.»
بازگشت به ایران و سالهای پس از انقلاب
براهنی، کار دائمی خود را در دانشگاه مریلند رها کرد و در سال ۱۳۵۷ به ایران بازگشت و تدریس در دانشگاه تهران را از سر گرفت. پس از چندی از تدریس و فعالیّت سیاسی و فرهنگی منع شد و مدّتی کوتاه نیز زندانی شد. او، سپس، همراه همسرش، ساناز صحتی، کارگاههای نقد، شعر و داستاننویسی را در زیرزمین خانهی خود برگزار کرد.
از شاگردان این کارگاهها میتوان به شیوا ارسطویی، هوشیار انصاریفر، شمس آقاجانی، رؤیا تفتی، روزبه حسینی، عباس حبیبی بدرآبادی، مهسا محبعلی، سیدعلیرضا میرعلینقی، فرخنده حاجیزاده، ناهید توسلی، رزا جمالی و پیمان سلطانی اشاره کرد که در شکلگیری جریانی در ادبیّات دههی ۱۳۷۰ نقش داشتند.
براهنی در سال ۱۳۷۳ (۱۹۹۴)، از نگارندگان متن معروف به «ما نویسندهایم» (متن ۱۳۴ نویسنده) بود و آن را به انگلیسی ترجمه کرد؛ آرتور میلر این متن را در همان سال در کنگرهی انجمن جهانی قلم در پراگ خواند.
مهاجرت به کانادا
به نوشتهی انجمن جهانی قلم، نام براهنی در پاییز ۱۹۹۵ (۱۳۷۴) در یک فهرست ترور قرار گرفت؛ او به سوئد رفت و در سال ۱۹۹۷ (۱۳۷۶) با کمک انجمن قلم کانادا به کانادا مهاجرت کرد. او در تورنتو ساکن شد و در دانشگاه تورنتو تدریس کرد. براهنی از ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳، رئیس انجمن قلم کانادا بود و به نوشتهی انجمن جهانی قلم، اصلاحیهای که در سال ۲۰۰۳ در کنگرهی مکزیکوسیتی در منشور این انجمن تصویب شد، بر پایهی پیشنهاد او بود.
درگذشت
براهنی در سالهای پایانی عمر به بیماری فراموشی دچار بود. او در ۵ فروردین ۱۴۰۱ (۲۵ مارس ۲۰۲۲) در ۸۶ سالگی در تورنتو درگذشت. خانوادهاش ابتدا قصد انتقال پیکر او به ایران را داشتند امّا سرانجام، تصمیم گرفتند او را «به امانت» در تورنتو به خاک بسپارند. پیکر او در ۲۰ فروردین ۱۴۰۱ (۹ آوریل ۲۰۲۲) در گورستان الگین میلز تورنتو به خاک سپرده شد و ساناز صحّتی در مراسم خاکسپاری شعری از او خواند.
خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟ نخستین بار در سال ۱۳۷۴ به چاپ رسید. این کتاب دربرگیرندهی دو بخش است. بخش نخست، خطاب به پروانهها، از صفحهٔ ۷ تا صفحهٔ ۱۲۰ شامل شعرهای رضا براهنی است و بخش دوم، چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟، یعنی از صفحهٔ ۱۲۰ به بعد، همانطور که در کتاب اشاره شدهاست، بحثی در شاعری است. رضا براهنی با این مجموعه شعر جریان شعر پست مدرن ایران را آغاز کرد.
رضا براهنی «خطاب به پروانهها» را، که گزینهای است از شعرهای ۶۹ تا اوایل ۷۳ او، مهمترین مجموعهٔ شعر خود میداند. حرکت از شعر تکوزنی به سوی اوزان مرکب و ترکیبی و شعر چندصدایی، رهایی تدریجی از استبداد نحوی زبان و حرکت به سوی آفریدن همهٔ ارکان زبان در یک شعر - با نتی که نه عروض کلاسیک و نیمایی، بلکه ذهن خواننده باید برای شعر پیدا کند، آزاد کردن شعر از قید تصویر، مفهوم، احساس و وزن خارج از ساختار شعر و ارجاع ناپذیرکردن شعر به اجزای بیرون از شعر، به صورتی که شعر موضوع اصلی خود، یعنی زبان و زبانیت خود را، به رخ بکشد، از ویژگیهای اساسی تعداد زیادی از شعرهای این کتاب است.
در مقاله نظری ضمیمه کتاب، «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم»، براهنی ضمن برشمردن تضادهای حاکم بر نظریهپردازی نیما یوشیج و احمد شاملو و شعرهای اینان، در برابر نظریه و شعرهای آنان و آرای شاعران دیگر و شعرهایشان، نظریهٔ جدیدی را مطرح میکند که به زعم او، شعر فارسی با تکیه بر آن، میتواند خود را از بنبست شعر کهن و شعر نیمایی و شعر سپید نجات دهد. شاید این نظریه بحثانگیزترین حرف براهنی در شعر فارسی باشد.
روزگار دوزخی آقای ایاز
روزگار دوزخی آقای ایاز از رمانهای شناختهشدهٔ رضا براهنی است. این رمان در اواخر دههٔ ۱۳۴۰ به چاپخانهٔ امیرکبیر سپرده شد اما پیش از پخش خمیر شد. چند دهه بعد نسخههایی افست و آنلاین از این کتاب در دسترس قرار گرفتند. این رمان از زبان ایاز که به اجبار به بردگی جنسی سلطان محمود برده و معشوقه این سلطان شدهاست روایت میشود. به نوشتهٔ مهدی گنجوی، منتقد ادبی، از نگاه براهنی مردمان تاریخ ایران «حاکم» نبودند، «حکومتشده» بودند، پس با راوی کردن ایاز سعی کرد تاریخ ایران را از دریچه «حکومت شدهها» روایت کند.
تأثیر بر داستاننویسی معاصر
رضا براهنی در پاسخ به این سؤال که تا چه اندازه بر داستاننویسی معاصر تأثیر گذاشتهاست، گفت:
من داور چنین سؤالی نمیتوانم باشم. اولاً من همهٔ داستانهایی را که نوشته شده، نخواندهام، به ویژه به سبب دوری از کشور، و ثانیاً هیچ نویسندهای نباید به پرسشی از این دست پاسخ بگوید. جواب مثبت حمل بر غرور توأم با حماقت خواهد بود، و جواب منفی حماقت توأم با تواضع. من میگویم: «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم - لطفها میکنیای خاک دَرَت تاج سرم»
من نمیتوانم قاضی صالح این نوع مطلب باشم. این قضیه را باید از کسانی که عضو دائمی کارگاه [قصهنویسی] بودهاند، بپرسید. بهعلاوه من همهٔ رمانهایی را که پس از خروج من از ایران چاپ شدهاند، نخواندهام. علاوه بر این گاهی کاری که من در کارگاه کردهام، با کارهایی که خودم نوشتهام و تأثیر یا بیتأثیری آنها اشتباه میشود.
ترجمه
همچنین براهنی با نام مستعار «برهان رضایی» کتابهایی از لئون تروتسکی را ترجمه کردهاست.
حمایت از انقلاب
براهنی، چپگرا بود. او در نامهای نوشته به تاریخِ ۷ دیِ ۱۳۵۷ از مریلند آمریکا به روحالله خمینی، از رهبری وی و انقلاب ایران حمایت کرد و گفت: «استواری، استقامت، خرد عظیم سیاسی و شجاعت توأم با هوشیاری آن حضرت و فروتنی توأم با بردباری که در برابر ظالم خیرهسری چون شاه و اشرار سرمایهپرست در آمریکا و صهیونیسم جهانی از خود متجلّی ساختهاید، چراغ روشنی بودهاست فرا راه تمام کسانی که تاکنون قدم در راه مبارزه انقلابی گذاشتهاند.»
او پس از انقلاب، در جریان حذف گروهها و متفکّران چپ و مارکسیست در دههی ۱۳۶۰، از تدریس و فعالیّت سیاسی و فرهنگی منع شد.
پانترکیسم و تجزیهطلبی
رضا براهنی در مصاحبهی ماهنامهی تجربه، خود را پانترک یا پانایرانیست ندانست و هر دو را مُهْمَل خواند. در پاسخ به اینکه برخی او را قائل به تجزیهی ایران میدانند، گفت: «اگر کسی بخواهد به ایران حمله کند، من چون سربازی هم رفتهام، اوّلین کسی خواهم بود که به آنجا میآیم و تفنگ دست میگیرم و از مرزهای ایران دفاع میکنم. میدانید اشخاصی که سر زبانها هستند، این نوع مشکلها را با جامعهی خودشان دارند. هر کسی میخواهد سوراخ دعایی پیدا کند و از آنجا آدم را دراز کند. من بیش از هر کس دیگری دربارهی مسائل مربوط به حقوق بشر صحبت کردهام و در نتیجه، همه نوع پانیسمی از طرف من مردود است.»
ایراندوستی و علاقه به وطن
براهنی در گفتگو با مجله «مهرنامه»، در آبان ۱۳۹۳ که در ایسنا نیز منتشر شد، گفت:
فارسی زبان رسمی و مشترک همه ایران است و زبان فوقالعاده شاهکاری است که من، نویسندهی آنم ولی از زبان مادری خودم هم دفاع میکنم ولی خب عدهای دفاع من از زادگاه و زبان مادریام را برای مقاصد خودشان بهانه کردهاند و نمیفهمند که وقتی دم از آزادی بیان میزنیم نمیتوانیم بعدش زبان مردم را ممنوع کنیم. حس من به وطنم همان حسی است که در شعرهایم بیانش کردهام.
براهنی در نگاه دیگران
هلن سیکسو در ستایشِ براهنی و ارج رمان روزگار دوزخی آقای ایاز، نوشتهاست:کشف یک اثر، در طول زندگی کتابخوانی، حادثهای است همانقدر کمیاب که سربرآوردن یک محبوب مرده از گور؛ چنین حادثهای هر پنج یا ده سال یک بار اتفاق میافتد، با چنان نیرویی که آن روز انسان میتواند به واقعیت ادبیات پی ببرد. این ماجرا چند سال پیش برای من روی داد. وقتی که «روزگار دوزخی آقای ایاز» رضا براهنی را خواندم. برای من قیام قیامت بود. چه سعادتی در اینکه انسان ناگهان خبردار شود که سیاره دیگری، دنیای دیگری وجود دارد.
به خاطر دارم خواندن برای من تقریباً تحملناپذیر شده بود زیرا آثاری که از اعماق سرریز میشوند، برای مخیله من تحملناپذیرند. این آثار آزار میدهند زیرا در اطراف شر و بدی و راز بدی پرسه میزنند. از اینرو، دوست من رضا گول نخورده بود؛ او برای شروع کار مستقیماً وارد یک دوزخ شده بود؛ دوزخ گهوارهٔ تکوینها. میگویم یک دوزخ، زیرا هر کسی دوزخ خود را دارد. دوزخ براهنی مانند کاخی مجلل و مزین است. آرشیوهای ایرانی و ترک و غربی را دربردارد. خاطرات و دانشهای دایره المعارفی دارد. سرآغازین و مدرن است. باید میگفتم دوزخها، دوزخهای زیبا؛ زیرا دنیای رضا از همه جا دوزخی بیرون میکشد. ترانه زندانها را میخواند یا جنایاتی را در خانواده.
رضا میبایستی به تبعید برود. این خواست ادبیات بود؛ زیرا او شهروند بسیار توانای ادبیات است. رضا، شاعر عظیم و در عین حال معلم خیالپرور و شاهد، مرد عمل و ادب، متعلق به سنت جهانی کیمیاگران کلمه و ابداعکنندگان آزادیهای تازه است.
جایزهها
دریافت تندیس چهرههای شاخص شعر آوانگارد (۱۳۹۵)
برندهٔ جایزهٔ ادبی یلدا برای یک عمر فعالیت فرهنگی در زمینهٔ نقد ادبی (۱۳۸۴)
برندهٔ جایزهٔ بهترین روزنامهنگار حقوق انسانی (۱۳۵۶)
اشعار
آهوان باغ (۱۳۴۱)
جنگل و شهر (۱۳۴۳)
شبی از نیمروز (۱۳۴۴)
مصیبتی زیر آفتاب (۱۳۴۹)
گل بر گسترده ماه (۱۳۴۹)
نقابها و بندها (به زبان انگلیسی) (۱۳۵۶)
ظلاللّه (۱۳۵۸)
غمهای بزرگ (۱۳۶۳)
اسماعیل (۱۳۶۶)
بیا کنار پنجره (۱۳۶۷)
خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟ (۱۳۷۴)
رمان
روزگار دوزخی آقای ایاز (نوشتهشده در ۱۳۴۹)
آواز کشتگان (۱۳۶۲)
رازهای سرزمین من (۱۳۶۶)
آزاده خانم و نویسندهاش، ناشر: انتشارات کاروان
برخورد نزدیک در نیویورک
چاه به چاه
بعد از عروسی چه گذشت
نقد ادبی
طلا در مس
قصهنویسی
کیمیا و خاک
تاریخ مذکر (۱۳۴۸)
در انقلاب ایران
خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟ (۱۳۷۴)
به زبان انگلیسی
God's Shadow: Prison Poems، انتشارات دانشگاه ایندیانا، ۱۹۷۶
The Crowned Cannibals: Writings on Repression in Iran، با مقدمهٔ ئی.ال. دکتروف، انتشارات وینتیج، ۱۹۷۷
مقالات
گزارش به نسل بی سن فردا (سخنرانیها و مصاحبهها)