خانواده و کودکی در نیویورک
جروم دیوید سلینجر در نخستین روز سال ۱۹۱۹ در نیویورک به دنیا آمد. پدرش، سول سلینجر، بازرگان مواد غذایی و واردکنندهٔ پنیر و گوشت بود و در خانوادهای یهودی با ریشهٔ لیتوانیایی رشد کرده بود. مادرش، میریام که نام تولدش ماری جیلیچ بود، تبار ایرلندی، اسکاتلندی و آلمانی داشت. دوریس، تنها خواهر سلینجر، حدود هشت سال از او بزرگتر بود.
خانواده در ۱۹۳۲ به پارک اونیو نقل مکان کرد. سلینجر در مدرسهٔ مکبرنی درس خواند، در نمایشهای دانشآموزی بازی کرد و برای نشریهٔ مدرسه نوشت، اما نتیجهٔ تحصیلیاش رضایتبخش نبود. والدینش او را در ۱۹۳۴ به آکادمی نظامی ولی فورج فرستادند؛ جایی که در ۱۹۳۶ فارغالتحصیل شد، در سالنامه و گروههای دانشآموزی فعالیت کرد و شبها داستان مینوشت.
آموزش نویسندگی و نخستین چاپها
سلینجر مدتی در دانشگاه نیویورک و کالج اورسینوس تحصیل کرد، اما مدرکی نگرفت. دورهٔ داستاننویسی شبانهٔ ویت برنت در دانشگاه کلمبیا برایش مهمتر بود. برنت سردبیر مجلهٔ Story بود و نخستین داستان سلینجر، «جوانها»، در ۱۹۴۰ همانجا چاپ شد.
او از آغاز سودای چاپ در نیویورکر را داشت. شخصیت هولدن کالفیلد پیش از رمان در داستانهایی از دههٔ ۱۹۴۰ شکل گرفت و نسخهٔ داستان «شورش خفیف در مدیسن» سرانجام در ۱۹۴۶ در نیویورکر منتشر شد.
جنگ جهانی دوم
سلینجر در ۱۹۴۲ به ارتش آمریکا پیوست و در واحد ضداطلاعات خدمت کرد. او در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ در عملیات نرماندی در ساحل یوتا وارد فرانسه شد و سپس کارزارهای سختی چون نبرد جنگل هورتگن و نبرد آردن را پشت سر گذاشت. منابع آرشیوی از حضور او در پنج کارزار اروپایی و مواجهه با اردوگاههای آزادشده سخن میگویند.
سلینجر حتی در جنگ ماشین تحریر را همراه میبرد و مینوشت. پس از فشار شدید خدمت مدتی بستری شد. پیوند میان جنگ، آسیب روانی، تنهایی و تلاش برای حفظ معصومیت را میتوان در داستان «برای ازمی ـ با عشق و نکبت» و بسیاری از شخصیتهای پس از جنگ او دید، بیآنکه هر جزئیات داستان را زندگینامهٔ مستقیم بدانیم.
ازدواجها و خانواده
او پس از جنگ با سیلویا ولتر ازدواج کرد؛ این ازدواج کوتاه بود و در ۱۹۴۷ پایان یافت. سلینجر در ۱۹۵۵ با کلر داگلاس ازدواج کرد. دو فرزندشان، مارگارت و متیو، بهترتیب در ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ به دنیا آمدند. ازدواج دوم در ۱۹۶۷ به طلاق انجامید. سلینجر در ۱۹۸۸ با کالین اونیل ازدواج کرد و تا پایان عمر در کنار او بود.
مارگارت بعدها کتابی دربارهٔ رشد در خانوادهٔ سلینجر نوشت و متیو نیز بازیگر و تهیهکننده شد و در نگهداری میراث ادبی پدر نقش گرفت. روایتهای اعضای خانواده دربارهٔ زندگی خصوصی همیشه یکسان نیستند؛ این صفحه میان دادههای تأییدشده و داوریهای شخصی خاطرات تمایز میگذارد.
ناطور دشت و شهرت ناخواسته
«ناطور دشت» در ۱۹۵۱ منتشر شد. هولدن کالفیلد، راوی نوجوانی که پس از اخراج از مدرسه سه روز در نیویورک سرگردان است، با زبانی محاورهای و متناقض از سوگ، بیگانگی، ریاکاری و ترس از بزرگشدن سخن میگوید. شهرت سریع کتاب برای سلینجر هم موفقیت ادبی و هم فشار عمومی آورد.
این رمان تنها اثر مهم او نبود. «نه داستان» در ۱۹۵۳، «فرنی و زویی» در ۱۹۶۱ و «تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار» در ۱۹۶۳ منتشر شدند. خانوادهٔ گلس و مسئلهٔ معنویت، زبان، بحران و پیوند خواهران و برادران در این آثار جایگاهی مرکزی دارند.
کورنیش، سکوت رسانهای و ادامهٔ نوشتن
سلینجر در ۱۹۵۳ به کورنیش در نیوهمپشایر نقل مکان کرد. او بهتدریج مصاحبه، عکس و حضور عمومی را محدود کرد و برای حفظ حریم شخصی و جلوگیری از استفادهٔ بدون اجازه از نامهها و شخصیتهایش چند دعوای حقوقی به راه انداخت.
آخرین داستان تازهٔ او، «هپورث ۱۶، ۱۹۲۴»، در ۱۹۶۵ در نیویورکر منتشر شد. سکوت چاپی را نباید با توقف نوشتن یکی دانست: اظهارات خود او و خانواده نشان میدهد در کورنیش به نوشتن ادامه میداد، هرچند دربارهٔ حجم و وضعیت نهایی دستنوشتههای منتشرنشده نباید از شایعه نتیجهٔ قطعی گرفت.
مرگ و میراث
سلینجر ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰ در خانهاش در کورنیش درگذشت. خانواده و نمایندهٔ ادبی او علت مرگ را طبیعی اعلام کردند؛ او ۹۱ سال داشت. پس از مرگ، متیو سلینجر مدیریت دستنوشتهها و میراث ادبی را دنبال کرد.
میراث سلینجر به یک رمان محدود نیست: سیزده داستان او در نیویورکر، روایتهای خانوادهٔ گلس و نگاهش به نوجوانی، سوگ، صمیمیت و زبان بر نسلهای مختلف خوانندگان و نویسندگان اثر گذاشتهاند. در عین حال، زندگی او یادآور تنش پایدار میان کنجکاوی عمومی و حق نویسنده برای خلوت است.