سیرچ؛ کودکی میان فقدان و قصه
هوشنگ مرادی کرمانی ۱۶ شهریور ۱۳۲۳، برابر با ۷ سپتامبر ۱۹۴۴، در روستای سیرچ استان کرمان به دنیا آمد. مادرش را در نوزادی از دست داد و پدربزرگ و مادربزرگش او را بزرگ کردند. منابع IBBY نام والدین را ثبت نمیکنند و درباره زندگی پدر توضیح کامل و یکدستی نمیدهند؛ بنابراین این پرونده نام یا سرنوشتی حدسی برای آنان نمیسازد.
مادربزرگ درمانگر سنتی روستا و پدربزرگ بزرگِ محل و قصهگو بود. قصه در آن خانه سرگرمی جدا از زندگی نبود: خبر، حافظه، درمان، هشدار و شوخی بود. بعدها «بیبی» قصههای مجید از همین تجربه عاطفی نیرو گرفت، هرچند شخصیت داستانی نسخه شناسنامهای مادربزرگ واقعی نیست.
عموی معلم، حافظ و سعدی
عموی پدریاش آموزگار روستا بود و استعداد ادبی کودک را زود دید. او را با حافظ، سعدی و ادبیات کلاسیک فارسی احاطه کرد؛ کتابها برای هوشنگ هم مدرسه دوم بودند و هم پناهی در برابر آموزش خشک و تنهایی. IBBY این پیوند با قصه شفاهی و متن کلاسیک را بنیان تخیل او میداند.
تجربه یتیمی و زندگی روستا بعدها بارها بازگشت، اما نویسنده خود را در یک خاطره منجمد نکرد. او از لهجه، ضربالمثل و جزئیات بومی استفاده کرد تا به احساسهای عمومی مانند شرم، آرزو، گرسنگی، غرور و میل به دیدهشدن برسد؛ همین ترکیب محلی و انسانی ترجمه آثارش را ممکن کرد.
سیزدهسالگی در کرمان؛ نانوایی، کتابفروشی و سینما
در سیزدهسالگی، بدون پشتیبانی خانوادهای که بتواند هزینهاش را تأمین کند، نزد عمویش به شهر کرمان رفت. یک سال از مدرسه دور ماند و در نانوایی و کتابفروشی کار کرد. کتابفروشی اجازه میداد گرسنگی خواندن را سیر کند و نانوایی زندگی بدنیِ کار، گرما و معاش را به او نشان داد.
همزمان برای فیلمها اعلان و متن تبلیغاتی مینوشت. سینما برای نوجوان فقط تفریح نبود؛ راهی بود برای دیدن صحنه، گفتوگو و ریتم. بعدها بسیاری از داستانهایش بدون از دستدادن زبان ادبی به فیلم و تلویزیون تبدیل شدند، چون کنش و جزئیات دیداری از آغاز در شیوه روایت او حضور داشت.
تهران ۱۳۴۳؛ بازیگری که نویسنده شد
در ۱۳۴۳ یا ۱۹۶۴ به تهران رفت تا بازیگر شود. در دانشکده هنرهای دراماتیک درس خواند و سپس در آموزشگاه عالی زبانهای خارجی ترجمه آموخت؛ IBBY از دریافت کارشناسی زبان انگلیسی نیز یاد میکند. تجربه تئاتر و زبان خارجی، گوش او را برای گفتوگو و امکان سفر متن میان فرهنگها تیزتر کرد.
نویسندگی از بازیگری موفقتر بود. نخستین داستانش با عنوانی که در منبع انگلیسی «Alley’s of the Fortunate» آمده، در ۱۳۴۷ یا ۱۹۶۸ در مجله خوشه چاپ شد. او برای مطبوعات نوشت و دنبال کار ثابت گشت؛ آغاز حرفهاش یک جهش ناگهانی نبود، حاصل کار پراکنده و پیگیری طولانی بود.
رادیو و تولد صدای مجید
از ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۴ یا ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۵ در رادیو ملی کار کرد. رادیو از نویسنده میخواست شخصیت فقط با صدا، مکث و گفتوگو زنده شود؛ این تمرین در ایجاز و لحن محاورهای «قصههای مجید» تعیینکننده بود.
در ۱۳۵۳ یا ۱۹۷۴ رادیو برای نوروز متنی طنز خواست و «لباس عید» شکل گرفت: داستان کودک یتیمی که لباس نو ندارد. این قطعه بعداً در ۱۳۵۹ یا ۱۹۸۰ در مجموعه مجید چاپ شد و تحسین گسترده گرفت. نسخههای کتابی کامل «قصههای مجید» در فاصله ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۷ نیز منتشر شدند؛ تفاوت تاریخ برنامه رادیویی، نخستین چاپ یک داستان و دوره انتشار مجموعه، علت چند تاریخ ظاهراً متفاوت است.
مجید و بیبی؛ خندهای که درد را حذف نمیکند
مجید نوجوانی فقیر، خیالپرداز، اهل انشا و مشتاق نویسندهشدن است که با مادربزرگش بیبی زندگی میکند. او بیاشتباه و قهرمان آموزشی نیست؛ دروغ کوچک میگوید، خجالت میکشد، بلندپروازی میکند و پیامد کارش را میبیند. بیبی هم فرشته بیقدرت نیست: مهربان، سختگیر، عملگرا و دارای زبان مخصوص خود است.
طنز داستانها درد را ارزان نمیکند. خواننده به موقعیت میخندد و همزمان تحقیر طبقاتی، مدرسه سخت و گرسنگی را حس میکند. IBBY چهار محور آثار او را یتیمی و تنهایی، «فقر آبرومندانه»، زندگی روستایی و پایداری در دشواری میداند؛ اما جذابیت مجید از این است که پیش از هر نماد اجتماعی، کودکی زنده و غیرقابلپیشبینی است.
کودکان قالیبافخانه و اخلاق دیدن
«بچههای قالیبافخانه» در ۱۳۵۹ یا ۱۹۸۰ توجه شورای کتاب کودک ایران و IBBY را جلب کرد. کتاب کودکان کارگاههای قالی را از فاصله امن توریستی نگاه نمیکند؛ کار طاقتفرسا، فقر و میل کودکان به بازی و آینده را کنار هم میگذارد. نویسنده از محرومیت سرمایه عاطفی میسازد، ولی آن را زیبا یا لازم جلوه نمیدهد.
«نخل» در ۱۹۸۲، «چکمه» در فاصله ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۷ و «خمره» در ۱۳۶۸ یا ۱۹۸۹ هرکدام شیئی ساده را مرکز یک جهان اجتماعی میکنند. کفش، درخت یا خمره آب نشان میدهد یک نیاز کوچک چگونه خانواده، مدرسه و روستا را به حرکت درمیآورد. در بهترین آثار او، اخلاق از خطابه نمیآید؛ از تصمیم آدمها در برابر یک مشکل ملموس ساخته میشود.
خمره، مربا و مهمانی؛ درام یک شیء معمولی
در «خمره» ترکخوردن ظرف آب مدرسه، همکاری و کشمکش تمام روستا را آشکار میکند. کتاب به زبانهای متعدد ترجمه و به فیلم و پویانمایی تبدیل شد. «مربای شیرین» در ۱۳۷۷ یا ۱۹۹۸ از بازنشدن در یک شیشه مربا شروع میشود و کودک را در برابر کارخانه و بوروکراسی قرار میدهد؛ مسئله کوچک به طنزی درباره مسئولیت عمومی تبدیل میشود.
«مهمان مامان» در ۱۳۷۵ یا ۱۹۹۶ فقر را در یک حیاط مشترک و مهمانی ناگهانی میسنجد. همسایهها هرچه دارند روی هم میگذارند تا آبروی میزبان حفظ شود. فیلم داریوش مهرجویی در ۱۳۸۲ یا ۲۰۰۴ دامنه مخاطبان را گسترش داد. این داستان نشان میدهد همبستگی میتواند از دل کمبود بیرون بیاید، بیآنکه خود کمبود تقدیس شود.
از صفحه تا رادیو، تلویزیون و سینما
کیومرث پوراحمد مجموعه تلویزیونی «قصههای مجید» را در آغاز دهه ۱۳۷۰ ساخت؛ IBBY دوره موفقیت اقتباس را ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۳ ثبت میکند. انتقال مکان داستان به اصفهان و بازی پرویندخت یزدانیان در نقش بیبی نسخه تصویری مستقلی ساخت که بسیاری از ایرانیان آن را پیش از کتاب شناختند.
مرضیه برومند «مربای شیرین» را به سینما برد، محمدعلی طالبی «چکمه» را ساخت و داریوش مهرجویی «مهمان مامان» را اقتباس کرد. اقتباسها را نباید جای کتاب گذاشت: لهجه، مکان و حتی ترتیب رویدادها تغییر کردهاند. رابطه مرادی کرمانی با فیلمسازان نمونهای از گفتوگوی ادبیات کودک و فرهنگ تصویری ایران است، نه صرفاً تبدیل مکانیکی متن به تصویر.
«شما که غریبه نیستید»؛ زندگینامه به زبان داستان
در خودزندگینامه «شما که غریبه نیستید»، منتشرشده در میانه دهه ۱۳۸۰، کودکی سیرچ، مرگ مادر، خانه پدربزرگ، مدرسه، کار و سفر به شهر را با همان طنز داستانها بازگفت. عنوان، فاصله میان نویسنده مشهور و خواننده را میشکند؛ انگار رازهای دشوار فقط وقتی قابلگفتناند که مخاطب غریبه نباشد.
این کتاب منبعی مهم است، اما خاطره همیشه انتخاب و بازسازی است. شباهت مجید با هوشنگ به معنی یکسانبودن همه حادثهها نیست. نویسنده تجربه را فشرده، شخصیتها را ترکیب و زمان را برای اثر ادبی مرتب میکند؛ تفاوت خاطرهنگاری و پرونده اداری بخشی از صداقت خواندن است.
جوایز جهانی؛ نامزد نهایی، نه برنده اندرسن
از ۱۹۸۱ جوایز ملی متعددی گرفت؛ IBBY جایزه کبرای آبی سوئیس در ۱۹۹۴ و جایزه ملی کتاب وزارت فرهنگ در ۲۰۰۶ را ثبت میکند. آثارش به بیش از بیست زبان ترجمه شدهاند. در ۲۰۱۴ یکی از شش نویسنده فهرست کوتاه جایزه نویسندگی هانس کریستیان اندرسن بود؛ برنده آن دوره ناهوکو اوئههاشی از ژاپن بود. عبارت رایج «برنده جایزه اندرسن ۲۰۱۴» نادرست است.
نام او در سالهای متعدد در میان نامزدهای جایزه یادبود آسترید لیندگرن آمده و فهرست رسمی ۲۰۲۶ نیز او را نویسندهای از ایران معرفی میکند. برنده ۲۰۲۶ جان کلاسن، نویسنده و تصویرگر کانادایی، بود؛ پس نامزدی مرادی کرمانی را نباید دریافت جایزه نامید. ارزش این نشانهها در دیدهشدن ادبیاتی است که ریشهاش در روستایی کوچک است و بدون صافکردن تفاوت فرهنگی با خوانندگان جهان ارتباط میگیرد.
خانواده خصوصی، وضعیت زندگی و عکسهای مجاز
منابع نهادی بررسیشده درباره همسر، تعداد و نام فرزندان او اطلاعات کامل و یکدستی منتشر نمیکنند. گزارشهای خبری گاه نام یک پسر را آوردهاند، اما این پرونده زندگی خانوادگی را از خبرهای پراکنده مونتاژ نمیکند. نبود اطلاعات عمومی به معنی نبود خانواده نیست؛ فقط مرز دانسته معتبر و حریم خصوصی است.
تا تاریخ تهیه این پرونده در ژوئیه ۲۰۲۶، منبع معتبری خبر مرگ او را منتشر نکرده و فهرست رسمی ALMA ۲۰۲۶ نامش را در میان نامزدها آورده است؛ پس او زنده معرفی میشود، بدون ادعای پزشکی درباره سلامت روزانه. چهار تصویر اصیل و متمایز بزرگسالی، شامل پرتره اصلی و سه عکس گالری، مجوز CC روشن دارند. تصویر آزاد و قابلتأییدی از کودکی، والدین یا پدربزرگ و مادربزرگ پیدا نشد؛ هیچ چهره ساختگی جای آنان نمینشیند.