کودکی، خانواده و آموزش
صادق هدایت در ۲۸ بهمن ۱۲۸۱، برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳، در تهران و در خانوادهای صاحبنام در دستگاه دیوانی و فرهنگ قاجار به دنیا آمد و کوچکترین فرزند خانواده بود. پدرش هدایتقلیخان اعتضادالملک، تاریخنگار ادبی و رئیس مدرسه نظام بود و نیای نامدار خاندان، رضاقلیخان هدایت، شاعر و مورخ عصر قاجار بهشمار میرفت. نام مادر در منابع به صورت زیورالملوک و گاه عذرا یا عذری هدایت ثبت شده است. دو برادر بزرگترش محمود و عیسی بودند؛ منابع خانوادگی سه خواهر را با نامهای اخترالملوک، انورالملوک و اشرفالملوک معرفی میکنند. انورالملوک با حاجعلی رزمآرا ازدواج کرد.
هدایت از ششسالگی در مدرسه علمیه درس خواند و سپس به دارالفنون رفت. عفونت چشم مدتی تحصیل او را متوقف کرد. یک سال بعد وارد مدرسه فرانسوی سنلویی شد، زبان فرانسه آموخت و با ادبیات اروپا آشنا شد. تجربه دیدن کشتن خشن یک شتر قربانی از خاطرات مهم نوجوانی او بود؛ حادثهای که به گیاهخواری و نوشتن «انسان و حیوان» و بعد «فواید گیاهخواری» پیوند خورد. عکسهای کودکی و خانوادگی او در آرشیوهای عمومی دیده میشوند، اما چون مجوز بازنشر همه آنها روشن نیست، این صفحه فقط تصاویر دارای وضعیت حقوقی مشخص را نمایش میدهد و به آرشیو اصلی پیوند میدهد.
اروپا و نخستین نوشتهها
هدایت پس از پایان سنلویی در ۱۹۲۵ با بورس دولتی راهی اروپا شد. هشت ماه در گنت بلژیک مهندسی راه و ساختمان خواند، سپس برای معماری به پاریس رفت و در ادامه دورههایی را در رنس و بزانسون گذراند. در ۱۹۲۹ اجازه یافت به ادبیات فرانسه در چارچوب تربیتمعلم تغییر رشته دهد، اما هیچ دورهای را تمام نکرد و تابستان ۱۹۳۰ بدون مدرک به ایران بازگشت. همین چهار سال، دورهای بسیار پربار بود: «مرگ»، «فواید گیاهخواری»، «مادلن»، «زندهبهگور»، «اسیر فرانسوی»، «حاجی مراد»، «افسانه آفرینش» و نمایشنامه «پروین دختر ساسان» در این دوره نوشته یا منتشر شدند. در اقامت نخست اروپا یک بار با پریدن در رودخانه اقدام به خودکشی کرد و نجات یافت؛ تاریخ و انگیزه در روایتها یکسان نیست و نسبتدادن آن به یک رابطه عاطفی بهعنوان واقعیت قطعی درست نیست.
بازگشت به تهران و گروه ربعه
پس از بازگشت مدتی در بانک ملی، اداره تجارت، وزارت خارجه و یک شرکت ساختمانی دولتی کار کرد؛ شغلهایی که با روحیهاش سازگار نبودند. در همان سالها با بزرگ علوی، مجتبی مینوی و مسعود فرزاد حلقه «ربعه» را ساخت؛ نامی شوخطبعانه در برابر ادیبان سنتی مشهور به «سبعه». محمد مقدم، ذبیح بهروز، عبدالحسین نوشین، شین پرتو و بعدها پرویز ناتل خانلری نیز در حلقه گستردهتر دوستان او بودند. «انیران» را با علوی و پرتو، «مازیار» را با مینوی و «وغوغ ساهاب» را با مسعود فرزاد پدید آورد. رابطهها همیشه ثابت نماندند: مینوی و فرزاد به انگلستان رفتند و هدایت بعدها با مینوی اختلاف پیدا کرد؛ علوی و نوشین به سبب فعالیت سیاسی زندانی شدند و پراکندگی این جمع بر انزوای سالهای پایانی او افزود.
بمبئی، بوف کور و زبان پهلوی
در ۱۹۳۶ به دعوت شین پرتو به بمبئی رفت تا متن فارسی فیلمی را بازبینی کند، نزد پژوهشگر پارسی بهرامگور تهمورس آنکلساریا فارسی میانه آموخت و «بوف کور» را در حدود پنجاه نسخه استنسیلی منتشر کرد. پژوهش ایرانیکا تأکید میکند که شکلگیری «بوف کور» پیش از آشنایی جدی هدایت با کافکا آغاز شده بود؛ بنابراین معرفی آن بهعنوان تقلیدی ساده از کافکا دقیق نیست. آموختن پهلوی راه را برای ترجمه متنهایی چون «گجسته ابالیش»، «کارنامه اردشیر بابکان»، «گزارش گمانشکن»، «زند وهومن یسن» و «آمدن شاه بهرام ورجاوند» باز کرد.
ترجمه، فرهنگ عامه و شبکه ادبی
از ۱۹۳۸ در اداره موسیقی کشور و تحریریه «مجله موسیقی» فعالیت کرد. پس از تعطیلی آن مجموعه در ۱۹۴۱، مترجم دانشکده هنرهای زیبا و عضو تحریریه مجله «سخن» شد. ترجمه «مسخ» کافکا در ۱۹۴۳ منتشر شد و «پیام کافکا» را در ۱۹۴۸ نوشت؛ این دو رویداد جدا از هماند. افزون بر داستان و طنز، در گردآوری فرهنگ عامه و زبان گفتاری ایران نقشی پیشگام داشت؛ مادرش و خدمتکار خانواده، املیلی، از راویان نخستین مواد فولکلور برای او بودند. در دهه ۱۹۴۰ کافه فردوس و کافه نادری محل دیدارش با حسن قائمیان، صادق چوبک، رضا جرجانی، برادران هویدا و گاه احسان یارشاطر بود. با علوی، نوشین، خلیل ملکی و روشنفکران نزدیک حزب توده دوستی داشت و گاه خانهاش محل جلسه آنان بود، اما خود عضو حزب نشد؛ پس از بحران آذربایجان و انشعاب ۱۹۴۸ از آن جریان فاصله گرفت.
زندگی شخصی و علایق
هدایت هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت. روایت رابطه او با زنی فرانسوی به نام ترز در همه منابع به یک شکل تأیید نشده و نباید جزئیات آن قطعی نوشته شود. موسیقی کلاسیک غربی، شوخیهای زبانی، اصطلاحات عامیانه، حیوانات، فرهنگ ایران باستان و خیام از علاقههای پایدار او بودند. ایرانیکا اثر زبان و شیوه او را بر صادق چوبک و داستانهای آغازین جلال آلاحمد ثبت کرده است؛ این تأثیر به معنای یکسانبودن جهانبینی یا سبک آنان نیست.
سالهای پایانی و مرگ
سالهای پایانی زندگی هدایت با سانسور، حقالتألیف اندک، دعوای حقوقی با یک ناشر، دورشدن دوستان، سرخوردگی سیاسی و افسردگی طولانی همراه بود. در پایان ۱۹۵۰ کتابهایش را فروخت و با مرخصی پزشکی به پاریس رفت، اما نتوانست شغل ثابت، اجازه اقامت فرانسه یا ویزای سوئیس به دست آورد. بیماری دوست نزدیکش حسن شهیدنورایی و ترور شوهرخواهرش حاجعلی رزمآرا نیز بر فشار روانی آن دوره افزود.
هدایت در ۹ آوریل ۱۹۵۱، برابر با ۱۹ فروردین ۱۳۳۰، با بستن راههای تهویه و بازکردن گاز در آپارتمانش در پاریس به زندگی خود پایان داد؛ پیکرش همان روز پیدا شد و یک هفته بعد در بخش ۸۵ گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد. او ۴۸ سال داشت. برای مرگ او نمیتوان یک علت ساده ساخت: منابع معتبر از همزمانی افسردگی، انزوای ادبی و اجتماعی، مشکلات مالی و شغلی، سانسور، بیماری دوست نزدیک و ناکامی در ماندن در اروپا سخن میگویند.
میراث ادبی
هدایت داستان روانشناختی، رئالیسم اجتماعی، نمایش تاریخی، طنز، ترجمه و پژوهش فرهنگ عامه را به هم پیوند زد و زبان گفتاری را با قدرتی تازه وارد نثر ادبی کرد. «بوف کور» شهرتی جهانی یافت، اما اهمیت او به یک رمان محدود نیست؛ مجموعههایی چون «سه قطره خون» و «سگ ولگرد»، طنزهایی چون «حاجیآقا» و «توپ مرواری» و ترجمهها و پژوهشهای پهلوی او مسیر چند نسل بعدی ادبیات و پژوهش ایرانی را تغییر داد.